حکایتی از عبید زاکانی

 

خواب دیدم قیامت شده است . هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه
ایرانیان .
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم :
عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند ؟
گفت :
می‌دانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه .
پرسیدم : اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ؟
گفت : گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم ...

/ 0 نظر / 20 بازدید