پی بردن به راز اتاق مرگ


دو دختر به نامهای : لیزا و ماری
پسر به نام : ادولف
مادر و پدر به نامهای : گاس و انی

متاسفانه لیزا که دختر کوچکتر بود بطرز وحشتناکی کشته میشود ( در همان اتاق مرموز ) از همان زمان ان اتاق را
اتاق شیاطین میدانند ... لیزا تنها 9 سال داشت ...
حال بشنوید از نحوه مرگ لیزا :
شب ساکنین شام را در کنار هم میل کرده و پس از مدتی هر کدام برای خواب به اتاقهایشان میروند ... اتاق لیزا نیز همین
اتاق مورد نظر ما بوده است ... گویا هر از چند گاهی در این اتاق سرو صدا هایی رخ میداده ولی ساکنین عامل ان را باد و...
میدانستند . خلاصه چند دقیقه ای از رفتن لیزا به اتاقش نمی گذرد که با گریه از اتاق بیرون میاید ( طبق گفته خانواده )
و خطاب به مادر و پدرش میگوید : یک کسی توی اتاق منه ... این کیه ...چرا اینجایه ...
مادر و پدر که به این عوامل عادت داشته اند دوباره دخترک طفل معصوم را راهی اتاقش میکنند ولی بعد از مدتی
دوباره لیزا بیرون میاید و همان حرفها ...
این موضوع چند بار تکرار میشود و پدر و مادر بی فکر و بی مسئولیتش کلافه میشوند سرش فریاد کشیده و او را به زور
داخل اتاقش میکنند و در را به رویش قفل میکنند ...
( گفته میشد لیزا خیلی خانواده اش را اذیت میکرده ومتاسفانه همیشه با کم توجهی اعضاء روبرو میشده است )
خلاصه او را در اتاق زندانی کرده و به اتاق خوابشان که در طبقه بالا بود رفتند ...
حال بشنوید از لیزا : پدر و مادر میگفتند : وقتی در اتاق خواب بودیم صدای لیزا را ضعیف میشنیدیم ولی پس از مدتی قطع شد
( در حین تعریف این قضایا پدر و مادر همینطور خودشان را لعنت میکردند که چرا حرف دختر کوچولو را گوش ندادند )
خلاصه دیگر تا صبح هیچ صدایی از سمت اتاق لیزا به گوش نرسید ... صبح ساعت 6 پدر جهت رفتن به محل کار راهی میشود...
در همین حین به سمت اتاق لیزا رفته و در را که قفل کرده بود باز مینماید ولی داخل را نگاه نمیکند تا ببیند چه اتفاق
وحشتناکی برای لیزا روی داده است ... و از منزل خارج میشود .
مادر ادامه میدهد : ساعت 7 بود که برخاستم و برای تدارک صبحانه به اشپزخانه رفتم ( پدر معمولا صبحانه نمیخورد )
بچه ها نیز بیدار شدند ولی لیزا هنوز خواب بود ... من و بچه ها مشغول صرف صبحانه شدیم و ساعت 7:30 بود که به
ماری ( دختر دیگر ) گفتم برو لیزا رو بیدار کن تا بیاد صبحانه بخوره ... ماری رفت و ناگهان صدای جیغ وحشتناکی
از سمت اتاق لیزا امد من و ادولف ( پسر خانواده ) به سرعت به سمت اتاق دویدیم و ماری را دیدیم که شوکه شده بود...
دهانش باز مانده و قادر به حرف زدن نبود رنگش مانند گچ بود و همینطور با انگشت به سمت اتاق لیزا اشاره میکرد ...
داخل اتاق شدم و ...................................
( به اینجا که رسید مادر تا حدود دو دقیقه نتوانست حرف بزند و گریه امانش را برید )
میدانید چه دیده بود ؟
لیزای کوچولو که قدش تقریبا 90 سانت بود بر روی دیوار روبرویی به صلیب کشیده شده بود ... تصورش هم مشکل است
دستانش بوسیله میخ به دیوار دوخته شده بود و همینطور در قسمت بالای دیوار اویزان مانده بود و
دستان کوچکش غرق خون بود ( خون خشک شده )
متاسفانه گلوی او نیز توسط یک میخ به دیوار دوخته شده بود و سرش ثابت مانده بود و با چشمان وحشت زده به روبرو نگاه
میکرد ...
تصور کنید بچه ای کوچک و پاک به این شکل روی دیوار معلق ...
مادر ادامه داد : فقط تونستم جیغی بزنم و دیگه هیچی یادم نمیاد ...
حالا پدر ادامه داد : من ظهر به خانه باز گشتم خانه ساکت بود بچه ها را صدا زدم ناگهان ادولف با وضعی عجیب دوید و
منو بغل کرد دستاش میلرزید و دندوناش به هم میخورد هر چی پرسیدم چی شده ؟ نمیتونست جواب بده
منو کشید و به سمت اتاق لیزا برد ... ناگهان همسرم و دیدم که روی زمین افتاده و هم چنین ماری دخترم رو که داشت گریه
میکرد ... به سمتشون دویدم و همین که داخل اتاق لیزا شدم اون منظره وحشتناک رو دیدم فریادی کشیدم و اختیارمو از دست
دادم مانند دیوانه ها شده بودم ( خودتون رو جای اون بذارید ) میگفت به همه جا مشت میزدم / گریه میکردم / داد میزدم /
اصلا باورم نمیشد میگفتم همش خوابه دختر شیرین من لیزای من دختر کوچولوی من و ...
( پدر و مادر بخاطر رفتار شب قبلشون با لیزا دچار عذاب وجدان شده بودند )
مادر تا یک سال در اسایشگاه روانی بستری بود ... بچه ها دچار ناراحتی اعصاب شده بودند ... پدر نیزدچار افسردگی شده بود.
( پدر لیزا جسد به دیوار دوخته اونو پایین اورده بود و در همین حین دچار جنون انی و افسردگی شده بود ولی رفع شد ) ...
پلیس بعد از اینکه نتوانست قاتلی را در این مورد دستگیر نماید مورد را مختومه اعلام کرد ... حتی تا چند وقت پدر و مادر را
قاتل میدانست ولی بی گناهی انها اثبات شد ...
حال بشنوید از این :
مادر خانواده تا یک سال به علت اختلالات روانی بستری بود ... ولی اعضای دیگه میگفتند که : دو ماه بعد از اون قضیه
صداهای عجیبی ازاتاق لیزا به گوش میرسید ... بطوریکه انها در اتاق را قفل کرده و جلوی ان را با وسایل پوشاندند ...
انها حتی از جلوی در هم عبور نمیکنند و علت ان همان ترسی بود که بر انها وارد شده بود ... انها از ان اتاق وحشت داشتند ...
( من دوستانی را دارم که فقط برایم تحقیقات اینگونه انجام میدهند ... مورد این خانواده را نیز یکی از انها به من خبر داد )
من نیز به همراه دو تن ازاعضاء گروه راهی این خانه شدیم و علت حضورمان را کمک بیان نمودیم ...
انها میگفتند که : سر و صدای زیادی از اتاق لیزا می اید ( البته فقط شبها ) ... ادامه دادند : لیزا را شیاطین به صلیب
کشیده اند ...
خلاصه پس از شنیدن این موارد تصمیم گرفتم که شبی را در این اتاق بگذرانم تا ببینم موضوع چیست ؟
برای همین به ان خانواده گفتیم که چند شب مارا در خانه تنها بگذارند و به محلی دیگر بروند ... انها به منزل یکی از اقوامشان
رفتند و ما نیز در خانه مشغول شدیم ... وسایل را از جلوی اتاق لیزا برداشتیم و وارد شدیم ... اتاق سرد و تقریبا تاریکی بود
تار عنکبوت کنج های اتاق را گرفته بود و همچنین محل سوراخ شدگی دستها و گردن لیزا روی دیوار مشخص بود ...
لیزا از ارتفاع 170 سانتیمتر در هوا معلق بوده است ...
خلاصه قرار شد که شب را در همین اتاق بگذرانم تا ببینم موضوع چیست و چه اتفاقاتی در این مکان رخ داده که باعث ترس
لیزا گشته است ...
پس از صرف شام ساعت 12 وارد اتاق شدم ... اتاق ارام بود روی تخت لیزا دراز کشیدم و همینطور به سقف چشم دوختم
یک ساعت گذشت و هیچ خبری نشد ان دو نفری که همراهم بودند در طبقه بالا منتظر بودن و در این یک ساعت
از طریق موبایل با انها در تماس بودم ولی طبقه بالا هم ارام بود ...
تا اینکه .............................
احساس سر دردی خفیف پیدا نمودم متوجه شدم که قرار است اتفاقاتی بیفتد چشمانم را بستم و تمرکز کردم ...
اتاق لیزا دارای کمد و گنجه دیواری بود ناگهان درب کمد لیزا به ارامی باز شد من درست درب را نمیدیدم چون تاریک بود . ولی
از صدای ان متوجه شدم که باز شد این کمد دو در داشت ناگهان در دیگر نیز به ارامی باز شد مانند اینکه کسی قصد خروج
از کمد را دارد ... من به اصطلاح خودم را به خواب زده بودم ولی از زیر چشم قضایا را نظاره میکردم ...
درهای کمد باز شد هیچ صدایی نمی امد همه جا ارام بود و فقط صدای باز شدن درب کمد بود که سکوت را شکست ...
تا چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی ناگهان درب گنجه ها نیز باز شد البته تندتر از دربهای کمد و یهو با شدت بسته شد ...
ناگهان از داخل کمد نوری ضعیف را دیدم این نور به نظر ثابت میرسید در همین حین بود که سر درد عجیبی گرفتم ...
از درون داغ شدم و سرم به شدت گیج رفت ... از تخت برخاستم ناگهان توسط نیرویی به عقب رانده شدم ...

به ناگاه احساس برون فکنی به من دست داد به شدت تمرکز نمودم و توانستم این نیرو را درک نمایم ... ولی انرژی زیادی
گرفت ... این نیرو بسیار قوی بود دربهای کمد و گنجه همینطور باز و بسته میشد ... ان دونفری که در طبقه بالا بودند
باتوجه به سرو صدا به پایین امدند ولی جالب این بود که درب اتاق باز نمیشد ... اونا صدام میزدند ولی من نمیتونستم
جوابشونو بدم دهانم قفل شده بود ... اونا تنه های محکمی به در میزدن ولی باز نمیشد ...
بالاخره از جا بلند شدم و به سمت کمد رفتم بعد از حدود یک دقیقه به کمد رسیدم و داخلش رو نگاه کردم در گوشه کمد
نوری رو دیدم ولی هنوز 5 ثانیه نگذشته بود که نور با شدت به سرم خورد و منو به عقب پرت کرد احساس میکردم یکی داره
منو حمل میکنه اعصابم خرد شده بود برای همین به شدت تمرکز کردم و نیرو فرستادم ... نور داخل کمد از سفید به به سیاه تغییر
رنگ داد و به ناگاه ناپدید شد ... من هم که تا اون موقع احساس میکردم در دستان کسی قرار دارم مانند کسی که تکیه گاهشو از
دست بده نقش زمین شدم ...
بعد از اینکه قضیه تموم شد درب اتاق باز شد و بچه ها داخل اومدن و منو بیرون بردن ... دیگه نای حرف زدن نداشتم ...
تا دوساعت هیچی نگفتم بعد که حالم بهتر شد کم کم قضایا رو تعریف کردم ...
قرار شد یک شب دیگه بمونیم تا جلسه احضاری تشکیل بدیم من وقتی روی موردی به اصطلاح (( کلید )) کنم تا تموم نشه ولش
نمیکنم برای همین یک شب دیگه هم موندیم و روح احضار شد این روح با سختی فراوان احضار شد و نتیجه اینچنین بود :

این روح متعلق به شخصی به نام (( کایس فاکر )) بود ... او در زمان حیات مدیومی شیطانی بوده و از قضای روزگار
قبر او دقیقا پشت کمد لیزا قرار داشت ... او 50 سال پیش در گذشته بوده ولی بنا بر اعتقادات خاص خودش
اونو بی خبر دفن کرده اند ... دقیقا کنار منزلش ... و اینکه هیچ کس نمیدانسته در این مکان قبری مربوط به این شخص
وجود داره ... منزل او بر اثر کهنه و قدیمی بودن تخریب میشود تا اینکه این محل 10سال پیش توسط پدر و مادر لیزا
خریداری میشود و انها در انجا خانه ای نو بنا میکنند و خانه را طوری میسازند که در ورودیشان دقیقا روی دهانه قبر این مدیوم
قرار میگیرد ... اتاق لیزا دقیقا زیر درب ورودی خانه قرار دارد و جسد (( کایس فاکر )) نیز پشت کمد زیرزمین قرار میگیرد ...
این مدیوم شخصی خبیث بوده و با شیطان مراوداتی داشته و پس از مرگش نتوانسته به سطح کمال برسد این مدیوم در
زمان حیاتش اعتقادات پستی داشته و این اعتقادات را به گور برده است ... او توسط نیروی شیطانی و خباثت استثنایی خویش
ان بلا را سر لیزا اورده است ( همانطور که مرا حمل میکرد او را نیز بلند نموده و ...)
جالب اینکه اثر خباثت این فرد تا 50 سال بعد از مرگش نیز وجود دارد ... بعدها فهمیدیم که اعتقادات مذهبی خانواده لیزا
صفر میباشد و...

پس از اینکه به این موارد پی بردیم از داخل کمد لیزا شروع به حفاری کردیم تا به تابوت رسیدیم و بعد تابوت را در محلی دیگر
به خاک سپردیم ... ولی طفلک لیزا که ندانسته اسیر نیروی شیطانی شد ... روحش شاد ...
افرادی مانند این مدیوم دقیقا تحت تسخیر شیطان میباشند هم جسمشان و هم روحشان...
و شیطان در کالبد انها رخنه دارد ...
این هم موردی از تلفیق نیروی روح با ماده بطوری که باعث قتل شد ...
مشخصات کامل :
پدر : گاس انریک 40 ساله مادر : انی جوزف 36 ساله دختران : لیزا و ماری 9 و 14 ساله پسر : ادولف 11 ساله محل سکونت : ارژانتین ...........

| | | نظرات () |

www . night Skin . ir